رنگین کمان سیاه

چشمهایت را ببند از این شب مشکوک بگذر...

 

 

چشمهایت را ببند از این شب مشکوک بگذر

چون طنین گام اسب از قریه ای متروک بگذر

آنچنان که ساده بودن با حماقت فرق دارد

سر به مُهرِ محض بودن با بکارت فرق دارد

روزگاری پیش از این دست و زبان را می بریدند

با قساوت سینه های دختران را می بریدند

سالها در گوش من خواندند باید مرد باشم

هر چه هستم باشم اما اهل داغ و درد باشم

با طنابی آتشین دستان من را سخت بستند

با فشاری استخوان بازوانم را شکستند

مثل باران روی بوم بام ها هاشور بودم

مثل طبل بومیان قاره های دور بودم

من پلی هستم که حتی پایه ای با خود ندارم

نور سردی دارم اما سایه ای با خود ندارم

ضعف نفس مرد گاهی ریشه اش ناباوری نیست

فتح باروهای سنگی کار هر جنگاوری نیست

نیمه شب وقتی نگهبانان شب خوابیده باشند

سایه ات را کی شود با سایه ی من دیده باشند ؟

از سرم بردار فنجان را که در فالت بگردم

روی باروهای هر قصری به دنبالت بگردم

رنج یعنی در خودت در حالت تبعید باشی

در کویری تف زده صیاد مروارید باشی

درد مرد رفتگر وقتی که جارویش شکسته

زخم زنبور عسل وقتی که کندویش شکسته

خواستم شعر اسیری را همین حالا بگویم

غصه ی دوران پیری را همین حالا بگویم

مثل زخمی که توان فیل را در هم بریزد

مرگ یک مرد جوان یک ایل را در هم بریزد

عشق بر هم زد روال زندگی عادی ام را

سخت آتش زد شبی پیراهن دامادی ام را

فکر کن در رختخوابت نیمه شب طوفان بیاید

در کشوی میز تحریرت شبی باران بیاید

مرد زندانی شبی خواب خیابان را ببیند

بعد از آن ویرانی دیوار زندان را ببیند

یا که طفلی کنجکاو اسباب افیون دیده باشد !

یا برای بار اول قطره ای خون دیده باشد !

سالها مثل صلیبی سرد بر دوشت کشیدم

تا شبی در خلوتی روشن در آغوشت کشیدم

من نفهمیدم که در جانم به دنبال چه بودی ؟!

بین بازوهای عریانم به دنبال چه بودی ؟!

مثل بچه ماهی از قلاب چشمت ترس دارم

از سقوطی ژرف در گرداب چشمت ترس دارم

ما قراری داشتیم اینکه قرارم را نگیری

اینکه از من زخمهای ریشه دارم را نگیری

پا به پایت آمدم اما تو پایم را شکستی

دست رد بر من زدی و دنده هایم را شکستی

خاطرات فرجه و تعطیلی از یادم نرفته

روز جشن فارغ التحصیلی از یادم نرفته

چشمهای سربزیرت دستم آخر کار می داد

شوخی آخرکلاسی ها تو را آزار می داد

رفتی از این شهر و اصلا اتفاقی هم نیفتاد

سالها یک تکه هیزم در اجاقی هم نیفتاد

عمرها حتی به مرگی هم نیرزیدند بی تو

ایستادم ! زانوانم گرچه لرزیدند بی تو

در قماری بی طرف در فکر بردن بودم عمری

با گمان زندگی مشغول مردن بودم عمری

تا بیایی گیسوانت را به فنجانم بریزی

درد را چون آسیابی کهنه در جانم بریزی

بوده خود را در میان شهر ویلان دیده باشی ؟

قلب خود را گوشه ی جوی خیابان دیده باشی ؟

دیده ای داماد با پیراهنی خونی برقصد ؟

نیمه شب جادوگری با شال زیتونی برقصد ؟

زیر پلک خسته جز کابوس بیخوابی ندارد

مرد خونسردی که دیگر هیچ اعصابی ندارد

دود سیگارش شبیه آتش نمرود می شد

حجم بغضش نیمه شب سرچشمه ی یک رود می شد

برکه ی سنگ است این زخم مشوش ؛ درد دارد

مثل جِزجِز کردن هیزم در آتش درد دارد

گیسوان گرم این شومینه از در می گریزد

مثل نوزادی که از پستان مادر می گریزد

بعد تو این مرد میل قهوه خوردن هم ندارد

زندگی جایی برای خوب مردن هم ندارد

می کشم رنج تو را تا درد باقی مانده باشد

تا که بر روی زمین یک مرد باقی مانده باشد

من نخواهم شد از این دیوانگی دلسرد هرگز

توبه حتی از گناهانم نخواهم کرد هرگز

گرچه از دریا به جز مرداب مجروحی نمانده

از من دیوانه ات جز مرد بیروحی نمانده

لاک پشت ای کاش نسل خویش را کتمان نمی کرد

تخمهایش را میان ماسه ها پنهان نمی کرد

یا که در دریاچه های نیمه شب قویی نمی مرد

یا پلنگی پیر هم دنبال آهویی نمی مرد

ماه با تابیدنش بر فلس ماهی بوسه می زد

شبنمی بر گونه ی سرد گیاهی بوسه می زد

دیده ای آیا که دشت از دست سنگ آزرده باشد ؟

یا که جنگل از کمینهای پلنگ آزرده باشد ؟-

کوه هنگام سحر خورشید را دوشش نگیرد

یا که مهتاب آسمان را توی آغوشش نگیرد؟

وا نکن اما بمان تا پشت این در خوش بمانم

دست کم بگذار با اوهام خود سرخوش بمانم

چون خدا وقتی که چوپان را پیمبر خوانده باشد

شهربانویی گدایی را به بستر خوانده باشد

 

باز لبخندی بزن تا در رگانم جان بیاید

رودها بازوی دریایند اگر باران بیاید

چشمهایت را ببند و فکر کن من مرده باشم

نذر کردم کفشهایت سمت گورستان بیاید

من چه خواهم کرد بی تو ؟ مردم کرمان چه کردند ؟

منتظر ماندند تا آغامحمدخان بیاید !!

وقتی از من دور باشی بیم دارم وقت مرگم

جای عزراییل بر بالین من شیطان بیاید !!!

 

من یقین دارم جهانم بی جنون معنا ندارد

کشتی بی بادبان جایی در این دریا ندارد

یافتم چشم تو را درکیسه ی دریانوردان

تکه های قلب خود را در بساط دوره گردان

از سرم بردار فنجان را که در فالت بگردم

روی باروی کدامین قلعه دنبالت بگردم ؟

من نفهمیدم نشانی ات کجای نقشه گم شد

شهر من با رفتنت در انحنای نقشه گم شد

دردناک است اینکه از خوشبختی ات هم ترس دارم

از پلنگ رویه ی روتختی ات هم ترس دارم !

این خرفتی ربط چندانی به پیری هم ندارد

عشق حتی واحد اندازه گیری هم ندارد

رفته رفته بارور شد مرزها بین من و تو

فاصله انداخت آن اندرزها بین من و تو

جنس عشق مردم این شهر کیفیت ندارد

گرچه کیفیت برای تو اهمیت ندارد

چشم خود را باز کن ! من در شبی مشکوک مُردم

چون اسیری مانده در یک قلعه ی متروک مُردم

اصغر عظیمی مهر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 13:4  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

نان

 
گفتگو از پاک و ناپاک و...
از زلال آب یا آیینه دیگر نیست!
حال بی شک گرگعلی مرده است.
شاعر محبوب من "امید":
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک می گفتی!
داستان دیگری بشنو؛
داستان من... 
از حیاط کوچک پاییز در زندان...
آخر شهنامه یا حتی...
از زمستان نیست!
داستان دیگری دارم... 
داستان "نان" است
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:33  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اندیشه های من...


گاه به اساطیر می اندیشم!

و به خودم!

من دیوها را رام نکردم و دیوار نساختم!

من کمان به دست نگرفتم و مرز سرزمینم را مشخص نکردم!

من برای اثبات بی گناهی از اتش سوزان رد نشدم!

من با موهای سفید و زال گون زاده نشدم!

من سر دیو سپید را «کلاه خود» خود نکردم، فرزند کشی هم نکردم!

من شبیه اسفندیارم....

نه از جهت شوق پادشاهی داشتن!

نه از جهت گذشتن از هفت خوان!

رویین تن هم نیستم!

شباهت من و اسفندیار...چشم هایمان است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 22:0  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اندیشه های من...


شعرهایم عجب حال و هوای بهتری پیدا کردند.

و خودم، عجیب حال و هوای بدتری پیدا کردم.
با پیشرفت شعرهایم همبستگی معکوس دارم.
اگر به دنبال مقایسه ی حال دلم با جامعه ای...
بدان که حال دلم از انداره ی بحرانی گذشته است و 
تفاوتم با گذشته معنی دار است.
این روزها به دنبال آزادی نیستم.
اما اگر از درجه ی آزادیم می پرسی؟
بدان:
در نظر من آزادی به هیچ وجه منهای یک نمی شود!
آزادی واقعی بینهایت است!
و بی نهایت منهای یک خنده دار است.
این آمار دل من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 23:51  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

گل یا پوچ


در کودکی از بازی گل یا پوچ بدم می آمد!

نه به خاطر پوچیش ...نه!

به خاطر این که می دانستم... گل ها برای بازی آفریده نشدند!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 17:58  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

آهوی ترسناک

آهسته می روم و آهسته می آیم!

نه این که از شاخ گربه ها و یا حتی گاوها بترسم...نه!

هراس من، از چشم آهوهاست!

نه... من تاب مقاومت در برابر چشم ها را ندارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 3:34  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

پراکنده گویی

دفتر کاهی این دل برگ خورد

غیر نامت ، هرچه بودش مرگ خورد

.......................................................................................................

در و دیوار وجودم تا خورد

عاقبت عشق مرا یک آ......خورد

دل دریایی و یک ماهی تنگ

عاقبت، عاقبت از ما جا خورد

........................................................................................................

ناگهان بادی بیامد، گل ز گلدانم ببرد

ناگهان اشکی بیامد، غم به مژگانم سپرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 1:21  توسط مالک بسطامی کتولی  | 


همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد 

 زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد 

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

 که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

 مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

 که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

 مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

 مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد


                                     فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 12:24  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

می خواهم ساده حرف بزنم و بی آرایه

"شعرهایم گم شده اند همه با هم"

چندیست که شعرم نمی آید

نمی دانم چرا......؟

از این به بعد شاید دلنوشته هایم را بنویسم

وشاید پاره بیتهای مانده در خاطرم را.


جمع کردن برایم سخت است و تفریق آسان

اما وقتی که دقت می کنم تفریق هم سخت است

جمع تناقضات و تفریق تشابهات......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 1:48  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اولین شعرم که تصنیف شد

من که خودم بارونی ام

بارونو خیلی دوست دارم

اشک خدا رو من فقط

به روی چشمام می ذارم

وقتی که بارون می باره

اشک چشام بارونیه

واسه خدای مهربون

ترانه خوندنم چیه

اگه یه روز بیای پیشم

اگه بباری بر سرم

غبار غم رو از دلم

پاک می کنی عزیزترم.

                  

بی ربط یا شاید مرتبط : چقدر سخت است تحمل متلاشی شدن طرحواره های مثبت درباره ی یک چیز...یک شخص.........؟

دارم به مرز خستگی می رسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 1:11  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

مطالب قدیمی‌تر