رنگین کمان سیاه

نان

 
گفتگو از پاک و ناپاک و...
از زلال آب یا آیینه دیگر نیست!
حال بی شک گرگعلی مرده است.
شاعر محبوب من "امید":
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک می گفتی!
داستان دیگری بشنو؛
داستان من... 
از حیاط کوچک پاییز در زندان...
آخر شهنامه یا حتی...
از زمستان نیست!
داستان دیگری دارم... 
داستان "نان" است
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:33  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اندیشه های من...


گاه به اساطیر می اندیشم!

و به خودم!

من دیوها را رام نکردم و دیوار نساختم!

من کمان به دست نگرفتم و مرز سرزمینم را مشخص نکردم!

من برای اثبات بی گناهی از اتش سوزان رد نشدم!

من با موهای سفید و زال گون زاده نشدم!

من سر دیو سپید را «کلاه خود» خود نکردم، فرزند کشی هم نکردم!

من شبیه اسفندیارم....

نه از جهت شوق پادشاهی داشتن!

نه از جهت گذشتن از هفت خوان!

رویین تن هم نیستم!

شباهت من و اسفندیار...چشم هایمان است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 22:0  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اندیشه های من...


شعرهایم عجب حال و هوای بهتری پیدا کردند.

و خودم، عجیب حال و هوای بدتری پیدا کردم.
با پیشرفت شعرهایم همبستگی معکوس دارم.
اگر به دنبال مقایسه ی حال دلم با جامعه ای...
بدان که حال دلم از انداره ی بحرانی گذشته است و 
تفاوتم با گذشته معنی دار است.
این روزها به دنبال آزادی نیستم.
اما اگر از درجه ی آزادیم می پرسی؟
بدان:
در نظر من آزادی به هیچ وجه منهای یک نمی شود!
آزادی واقعی بینهایت است!
و بی نهایت منهای یک خنده دار است.
این آمار دل من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 23:51  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

گل یا پوچ


در کودکی از بازی گل یا پوچ بدم می آمد!

نه به خاطر پوچیش ...نه!

به خاطر این که می دانستم... گل ها برای بازی آفریده نشدند!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 17:58  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

آهوی ترسناک

آهسته می روم و آهسته می آیم!

نه این که از شاخ گربه ها و یا حتی گاوها بترسم...نه!

هراس من، از چشم آهوهاست!

نه... من تاب مقاومت در برابر چشم ها را ندارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 3:34  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

پراکنده گویی

دفتر کاهی این دل برگ خورد

غیر نامت ، هرچه بودش مرگ خورد

.......................................................................................................

در و دیوار وجودم تا خورد

عاقبت عشق مرا یک آ......خورد

دل دریایی و یک ماهی تنگ

عاقبت، عاقبت از ما جا خورد

........................................................................................................

ناگهان بادی بیامد، گل ز گلدانم ببرد

ناگهان اشکی بیامد، غم به مژگانم سپرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 1:21  توسط مالک بسطامی کتولی  | 


همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد 

 زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد 

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

 که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

 مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

 که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

 مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

 مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد


                                     فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 12:24  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

می خواهم ساده حرف بزنم و بی آرایه

"شعرهایم گم شده اند همه با هم"

چندیست که شعرم نمی آید

نمی دانم چرا......؟

از این به بعد شاید دلنوشته هایم را بنویسم

وشاید پاره بیتهای مانده در خاطرم را.


جمع کردن برایم سخت است و تفریق آسان

اما وقتی که دقت می کنم تفریق هم سخت است

جمع تناقضات و تفریق تشابهات......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 1:48  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

اولین شعرم که تصنیف شد

من که خودم بارونی ام

بارونو خیلی دوست دارم

اشک خدا رو من فقط

به روی چشمام می ذارم

وقتی که بارون می باره

اشک چشام بارونیه

واسه خدای مهربون

ترانه خوندنم چیه

اگه یه روز بیای پیشم

اگه بباری بر سرم

غبار غم رو از دلم

پاک می کنی عزیزترم.

                  

بی ربط یا شاید مرتبط : چقدر سخت است تحمل متلاشی شدن طرحواره های مثبت درباره ی یک چیز...یک شخص.........؟

دارم به مرز خستگی می رسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 1:11  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

بی انتها


می خوهم از تو بگویم اما نمی شود

نام علی در بیتهایم جا نمی شود

هر چند می گویند که ای کاش علی شویم

با حرف و با سخن هیچکس مولا نمی شود

وقتی که قطره قطره گردت جمع می شدند

اما دریغ ، از کوفیان دریا نمی شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 13:34  توسط مالک بسطامی کتولی  | 

مطالب قدیمی‌تر